عشق تجربی (خه وری!!) باز  هم   خواب  زیست  دیده ام خواب DNA مارپیچ دیده ام خواب  دیده ام RNA قرتی  تر  از  هر DNA از  سر هر  استخوانی  می پرم پرده ی هر گوشی می درم دست و پای عصب ها را بسته ام از کمند رکابی ها رسته ام روی ماهیچه ها به تندی می دوم گوش هر نخاع را می جوم گاه   در  زندان    قفسه  ی   قلبم گاه اسیر اپی دیدیم ام!! گاه   مغز  ها   را   می  شکافم گاه با سلول ها بازی می کنم لشکر حفظ کردن دارم بی شمار تیغی از زمان دارم در کنار ناگهان دیدم سلول ها مرده اند (الحمدلله) رگ ها و مژه ها پژمرده اند در زیست شناسی بحث ویروس نیست صحبت از میکروب و باکتری نیست کاروان گلبول ها کوچیده اند استخوان ها پوسیده اند از مخ و مخچه و قشر آثار نیست رد پایی از مفصل ها نیست هیچ کس را از این مصیبت غمی نبود مرگ هم دیگر مهم نبود!! آری خواب افسون می کند عقده از سینه ها برون می کند مردم از دست زیست داد و بیداد روز های بی زیست یاد باد

ارسالی توسط : منصور رفیعی عزیز